|
تهوع
|
||

انتظارو کابوس تنهایی که حالا دیگه یه رویای فراموش شده ست .
از اون رویاها که وقتی از خواب پا میشی هرچی فکر میکنی یادت
نمیاد.میدونی چرا؟
ساده ست ، تو اوان نوجوانی که عالم و آدم مورد تمسخر وطعنه تو
هستن،وقتی یه ایده الیست مغروری که البته نمیدونی ایده الیست
یعنی چی،با ذهنی پر انرژی وقلبی مطمئن از برخورداری از عنایات
غیبی خدا وارد یه جامعه بزرگتر میشی،میبینی تو یه گوشه از این
جامعه بزرگتر عده ای دارن حرفایی رو میزنن که که ذهن جوان تو
رو جذب میکنه.پس با شور و هیجان میری جلو و تصمیم میگیری که
خودتو نشون بدی،دست بر قضا حرفی میشنوی که میخوره تو ذوقت
مقاومت میکنی،تو خلوتت فکر میکنی،شک میکنی،تصمیم میگیری
هم به خودت هم به اونا ثابت کنی که میشه،که من مطمئنم که
با این فرمول ساده ای که خودم کشف کرده ام میتونم،تازه
خدا هم کمکم میکنه...
***
حالا اولین بارقه های تناقض با آنچه تا حالا بهش مطمئن بودی تو ذهن
کوچولوی مغرورت پیدا شده،با تمام مقاومتی که میکنی ،سر انجام
تلویحا"نخستین مثال نقض بزرگ پیش اومده رو میپذیری و بر ناکار آمدی
اعتماد به نفس کاذبی که تا به آن روز با اتکا به آن موفق بوده ای صحه
میگذاری و در نتیجه کمی ماجراجویی کافیست که حالا به کل نتایج
و اعتقادات و باورهایت شک کنی و سعی کنی همه اونا رو از نو
بسازی.
با یاری ازذهن همچون ذهن خودت بیمار همنشینان جدید و چند کتاب
پراکنده از نویسندگان شرق و غرب،اطلاعات خام جدیدی را وارد ذهن
میکنی و درصدد پردازش این داده های جدید بر می آیی و به دفعات
تصمیم اصطلاحا" (( از این به بعد)) را اتخاذ میکنی و به آزمون و
خطاهای فراوان دست میزنی...
***
حالا مدتهاست که از خود همیشگیت فرسنگها فاصله گرفته ای
حالا دیگه تو دریایی از سوالات و تناقضاتی با کوله باری از تجربه های
ناشی از ((درگیری خود با خود)).ناگهان خود را وسط گودی به نام
زندگی میبینی و به یادت می آید که موضوع به ظاهر ساده ای که
آن روز تو را به ابراز وجود وا داشت چنان مشغولت کرده است که
از جریانهای به قول همه اصلی زندگی عقب مانده ای،با مرور
کوتاهی بر آنچه بر تو گذشته خنده ای تلخ بر لب مینشانی و
رویش موهای سپید در ذهن تا چندی پیش جوانت را با تمام
وجود حس میکنی ...
***
حالا در صدد جبران بر می آیی،آن هم با ذهنی خسته و سرشار
از افکار آشفته که دیگر نه حوصله آزمون و خطای دوباره را دارد
نه وقت آن را.به ناچار بر همه روند اخیر لعن و نفرین فرستاده
خود را احمق میپنداری و احساس دلتنگی عجیبی نسبت به
روزگار گذشته میکنی و بسته به درجه ظرفیت تصمیماتی چون:
((دور ریختن و پوچ دانستن همه روند اخیر یا به حاشیه راندن آن
و یا به قول دیگری به توجیه روند طی شده و ادامه جنگ با خود و محیط
ویا تسلیم و انفعال کامل در مقابل آن و به نوعی ادامه دست و پا
زدنهای مخرب که سرشار است ازعواقب نا امید کننده و نتیجه گیری
های بیمارگونه و حالا دیگر ناخود آگاه ذهن بیمارت که هرچه بیشتر
عرصه را بر تو تنگ و تنگ تر میکند)) را اتخاذ میکنی...
***
و امروز آدمی هستی که همه آنچه را که زمانی با دشتن آن
روند آرام زندگیت را با غرور می پیمودی به باد هوا سپرده ای
و در عوض منطق محکمی را جایگزین آن نکرده ای.
کسی که که دیگر هر آنچه از او سر میزتد نه به دلیل داشتن تفکر
عمیق و پایدار و هدف مشخص بلکه ناشی ازجرقه هایی آنی
بر گرفته ازشخصیت پرشور سابق و معجونی از افکار آشفته امروز
است که بسته به اتفاقات کوچک و بزرگی که در لحظه رخ داده یا پیش
رو است یک به یک آن افکار آشفته گاهی رو می آیند و گاهی زیر
میروند...
و این است که امروز مفهوم عشق و تنهایی و کابوس یا رویا بودن آن
در لایه ی زیرین ذهن بیمارم خاک می خورد.
اصلا اونایی که میدونن آخرش به کجا میرسن؟خوب شاید راحت تر به آخرش میرسن ها؟شاید میدونی چی می خوای ولی نمیدونی که میدونی چی می خوای؟
پس یا میدونی یا نمیدونی یا هم میدونی هم نمیدونی یا اینکه نه میدونی نه نمیدونی و البته یا میدونی که میدونی یا نه؟یا اینکه کلن نمیدونی که میدونی یا نمیدونی.
حالا اگه میدونی چی میخوای که خیالت راحت باشه چون جناب پائولو می فرمایند که همه ی کائنات دست به دست هم میدن که به خواسته ت برسی...!!
اگه نمیدونی چی می خوای که تکلیفت مشخصه دندت نرم برو جون بکن خودت بفهم یا هم خودت جون بکن هم برو دکتر و شک نکن که اون میدونه که تو چی می خوای
اگه هم میدونی هم نمیدونی که من نمیدونم چه غلطی کنی!
اگه نه میدونی نه نمیدونی و از این وضعت هم آگاهی داری به زودی به یکی از وضعیتهای بالا دچار میشی
همه ی توضیحات بالا مربوط به حالتیه که ((میدونی که میدونی یا نه ))
یعنی اگه میدونی که نمیدونی تازه اول بدبختیته.
اما اگه کلن نمیدونی که میدونی یا نمیدونی خوشبخت ترین آدمه روی زمینی البته به شرطی که این پست من رو نخونده باشی و این سوال برات ایجاد نشه که میدونی یا نمیدونی .
حرف آخر: اگه نمیدونی و نمیدونی که نمیدونی مطمئن باش میدونی و خوشبخت میشی.
-خوشبختی چیه؟
-اوپس قرار نشد بپرسی
حالا میدونی یا نمیدونی؟ها؟جواب بده
میخوای بدونی یا نه؟ها جواب بده
-جواب:ببخشید استاد معنیه میدونم چیه؟
-نمیدونم...

به همین سادگی...
little girl
little girl kisses her mom
tells her i love u
hold on to her neck
little girl doesnt have much
she walks with a smile
she is so full of life
but she cries in the night
just to try to hold on
no one can hear her
she is all alone
this little girl closes her eyes
all that she wants is
someone to love
someone to love
little girl
she is all go wrong
oh she is getting fevers
she is of distorts
oh little girl
fights with her mom
cant believe money
changes her love
and she cries in the night
just to try to hold on
no one can hear her
she is all alone
this little girl closes her eyes
all that she wants
is someone to love
someone to love
to love
someone
enrique iglesias insomaniac album 2007
خاموشی نیز به هیچ زبانی سخن نمی گشاید
آنچه مانده ترس است و سکوت وخیال
چه می خواهم؟
چه می گویم؟
با که می گویم این،نمی دانم
آنچه می دانم اینست که
نه دیگر می توان مرگ را سرودی کرد
ونه می توان زندگی را ارث پدری نامید
در انتظار غبار بی سوار نشستن را هم من نمی دانم
عشق هم(( پناهی بود یا پروازی؟)) من نمی شناسم
کات
شب
خالی از بود و نبود
به تنهاییم دچارم
تنهایی را دوست می دارم
و نیز زندگی را
اما خدا کند که سر و کارتان با شب نیفتد
که رازها دارد از ما پس آن پرده ی سیاه
شب را نیز دوست می دارم
که با آن همه تاریکی ،می بیندو می شنود و هیچ
نمی گوید.
آه ای شب اما تو را چه می شود امشب؟
کاین چنین سفید کاغذکهای این دفتر خالی را از آسمان بی ستاره ات بر سر زمین می کوبی!
تو را می فهمم اما،اما این زمین هم گناهی ندارد
زمین مظلوم که قدیمی ترین دوستانش کوه ودرخت اند،
که سالهاست بر سرش نشسته اند و
خیال حرکت ندارند.
پس ای شب، اختیار با تو،اگر می خواهی بکوب بر سرش
این اوراق خالی را
اما بشنو از من کاین زمین پوسته کلفت ،
که سالها وزن آن کوه و درخت با خود کشیده ،
با این چند برگ خالی تو از راه نماند.
آری ای شب آسمانت را بگوی،
که این آب در هاونش نکوبد،
که مبادا پس سد سرشگم بی آب ماند .
اندوه
نه چراغ چشم گرگی پیر،
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه،
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش،
زیر بارانی که ساعتهاست میبارد،
در شب دیوانه ی غمگین،
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد.
در شب دیوانه ی غمگین،
مانده دشت بیکران در زیر باران،آه،ساعتهاست،
همچنان میبارد این ابر سیاه ساکت دلگیر،
نه صدای پای اسب رهزنی تنها،
نه صفیر باد ولگردی،
نه چراغ چشم گرگی پیر.
م.امید
******************** ********************
به جست و جوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه ی دریا و علف.
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چارراه فصول،
در چارچوب شکسته ی پنجره یی
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد
.................
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
*
جریان باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیات گنجی درآمدی:
بایسته و آز انگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است !
نامت سپیده دمی ست که بر پیشانی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو !-
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را...
ا. بامداد
******************** ********************
.
.
.
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
سایه
******************** ********************
پس هنوز...
میگم میخام بشاشم به دنیا.
میگی چرا؟
میگم چیزی که عوض داره گله نداره.
میگی یعنی چی؟
میگم چشاتو باز کن یه نگا به من کن سر تا پام گهیه.
دلم میخاد دوئل روسی بازی کنم . یه هفت تیر با یه گلوله . بازه جالبیه .نه؟ عین خود بازیه زندگیه.
تق . اینبارم نشد. میچرخونمش . میچرخه . باهاش میچرخم . حالا نوبت توست. تق.
حالا .........................
کی میشه بازی تموم شه .
بنگ تو دفعه ی هزارو صدو میلیون . من بودم یا تو ؟
چه فرقی داره ؟ دفعه بعد نوبت منه .
حالا دیگه هیچی نیست . سکوت . این کمل لعنتیم ساکت شده . سیاهی .
خوب چه فرقی کرد همیشه همینطور بود . مگه نه؟
هی مگه دنبال معجزه بودی ؟ تو دیگه چه خری هستی . مگه قراره فرقی کنه . پسر تو محکومی تا ابد همینه . خودتو گول نزن . بازیتو کن.
دوباره از نو . خسته شدم . پس کی
هیس........................................................! ؟
گفتنی ها را گفتیم
خسته تر از مرگ
لحظه ها را می شمارم
خسته زاده شدم
خسته زیستم
و
خسته تر خواهم مرد
در میان خستگان جاوید
.............................................................................
|
|